تبلیغات
خوشنویسی با خودكار

بیوگرافی

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


شروع خوشنویسی: 1380

شروع خوشنویسی نوین: زمستان 1388

شروع تدریس در مدارس آموزش و پرورش: 1385

شروع تدریس در مدارس سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان: 1387

همكاری با انجمن خوشنویسان نوین و تدریس مكاتبه‌ای: از تابستان 1389

تدریس حضوری در كلاسهای انجمن خوشنویسان نوین: 1390

اولین نمایشگاه گروهی(صریر): اردیبهشت 1390 - فرهنگسرای معرفت
 
 


حدیث شریف کساء

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


حدیث شریف کساء

حدیث کساء


ای ساربان

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


ای ساربان

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می​رود من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا                  



وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود                  
غزلیات سعدی

ای ساربان


عرض هنر

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


عرض هنر

اگر چه عرض هنر پیش یار بی​ادبیست پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن در این چمن گل بی خار کس نچید آری سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط جمال دختر رز نور چشم ماست مگر هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه بیار می که چو حافظ هزارم استظهار                  
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست که کام بخشی او را بهانه بی سببیست مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست کنون که مست خرابم صلاح بی​ادبیست به گریه سحری و نیاز نیم شبیست                  
حضرت حافظ

عرض هنر


حکایت بلبل

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


حکایت بلبل













سحر بلبل حکایت با صبا کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد غلام همت آن نازنینم من از بیگانگان دیگر ننالم گر از سلطان طمع کردم خطا بود خوشش باد آن نسیم صبحگاهی نقاب گل کشید و زلف سنبل به هر سو بلبل عاشق در افغان بشارت بر به کوی می فروشان وفا از خواجگان شهر با من                  




که عشق روی گل با ما چه​ها کرد و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد که کار خیر بی روی و ریا کرد که با من هر چه کرد آن آشنا کرد ور از دلبر وفا جستم جفا کرد که درد شب نشینان را دوا کرد گره بند قبای غنچه وا کرد تنعم از میان باد صبا کرد که حافظ توبه از زهد ریا کرد کمال دولت و دین بوالوفا کرد                  










حضرت حافظ

حکایت بلبل


درج محبت

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


دُرج محبت


بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک دلدار که گفتا به توام دل نگران است خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش تا بر دلش از غصه غباری ننشیند حافظ که هوس می​کندش جام جهان بین                  

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش گو می​رسم اینک به سلامت نگران باش ای درج محبت به همان مهر و نشان باش ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش گو  در  نظر  آصف  جمـشـید  مکـان  باش
حضرت حافظ

درج محبت


خواب آلوده

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


خواب آلوده

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام به هوای لب شیرین دهنان چند کنی به طهارت گذران منزل پیری و مکن پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست آشنایان ره عشق در این بحر عمیق گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش                  
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده که صفایی ندهد آب تراب آلوده که شود فصل بهار از می ناب آلوده غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده آه از این لطف به انواع عتاب آلوده                  
حضرت حافظ



اندرز پدر

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


اندرز پدر

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد و شب خیز بودم. شبی در خدمت پدر نشسته بودم، و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته.

پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند، که مرده اند.
گفت: جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.

گلستان سعدی

اندرز پدر


چشمه‌ی زاینده

 

نوشته شده توسط:حامد مشفق آرانی


چشمه ی زاینده

حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر به  محل خطر است. یا دزد به یک بار ببرد، یا خواجه به تفاریق بخورد.
اما هنر چشمه ی زاینده است و دولت پاینده، و اگر هنرمند از دولت بیفتد، غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است.
هنرمند هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.


 گلستان سعدی

چشمه ی زاینده